بيست و يک سخن از جبران خليل جبران(اموزنده و خواندنی)
جبران خليل جبران و عقده اوديپ
نوشته: وفيق غريزي
ترجمه: محمد جواهركلام
نقش مادر در زندگي جبران خليل جبران (1883 ـ 1931)
آنها كه آثار ادبي جبران را بررسي كردهاند، به ارزش او براي زن و ستايش او از مادر و مادري، به خوبي پي بردهاند. اين ارزش و ستايش ناشي از ديني بود كه وي نسبت به زن عموما، و نسبت به مادرش بهخصوص احساس ميكرد. مادرش سجاياي اخلاقي فراواني داشت و برخلاف پدرش، زني شجاع و با سخاوت بود. مادرش بود كه رنج سفر به آمريكا را تاب آورد تا چهار فرزندش را به عرصه برساند.
جبران در عصري زيست كه موازين و اصول در آن بر هم خورده بود. فساد سياسي در آن بيداد ميكرد و ستم در آن يكه تاز بود. توانگرش خون درويشش را ميمكيد و ثروتمندش به فقيرش رحم نميكرد. امير و فئودال و روحاني حاكم بر مقدرات رعيت بودند. سنت اجتماعي نيز زن را از اراده وانسانيت خود تهي كرده بود و رفتاري چون ناقصالعقلها با او داشت و شخصيتي برايش قائل نبود.
خليل، پدر جبران، شغل نامناسبي داشت و الكلي بود. با زن و فرزندانش به بدي رفتار ميكرد و رابطه خوبي با آنها نداشت. فرزندانش از او ميترسيدند و با مادر خود دمخور بودند.
مادرش كامله رحمه، زني رقيق طبع و نازكدل يود، و برخلاف شوهر دومش، خليل، از مسئوليتهاي خود به طور كامل آگاهي داشت; فداكاري ميكرد و با فرزندان خود مهربان بود و براي بهبود آيندهشان ميكوشيد.
بدين ترتيب، جبران زندگي نخستين خود را در شرايطي گذراند كه فقر استخوانسوز و اختلافات جانكاه ميان مادري مظلوم و پدري الكلي بر آن فرمان ميراند. آري، جبران ميان مهر مادري باعاطفه و سركوب پدري مستبد زندگي كردـ پدري كه وقتي او را در حال نقاشي روي كاغذ يا ديوار
مادر جبران، كامله رحمه، علي رغم فرهنگ محدودش، زني باهوش بود و ارادهاي قوي
و همتي خستگيناپذير داشت
ميديد بشدت خشمناك ميشد. مادرش در زندگي، پناهگاهش بود. جبرانهميشه به سوي او ميآمد تا پذيرايش گردد و روان دردكشيدهاش را درمان كند.
مادر جبران، كامله رحمه، علي رغم فرهنگ محدودش، زني باهوش بود و در زمانهاي بار آمد كه در آن تربيت دختران را امري بي فايده و مضر به حال آنان تلقي ميكردند. ارادهاي قوي و همتي خستگيناپذير داشت و ايندو خصلت او را در اداره امور فرزندانش بسيار ياري دادند و از او زني ساختند كه همه چيز را به پاي فرزندانش ميريخت. چنين شرايطي موجب شدند كه جبران در طول حياتش هموار تشنه محبت مادر و سر سپرده خانه و خانواده بماند.
در اين اوضاع و احوال، و همراه با پرورش كودك، عقده اوديپ هيمنه خود را بر او ميگسترد و از او فردي گوشهگير و خجول ميساخت، به ويژه در برابر دختران.
تعلق كودك طاغي به شخص يا چيزي يا عقيدهاي همانا عقدهاي روحي است، يعني حالتي انفعالي است كه بر او مسلط ميشود.
كريستو نجم در كتابش «زن در زندگي جبران» مينويسد: «پرورش جبران در آن وضع فقيرانه موجب شد كه هميشه از ناكامي و شوربختي رنج ببرد. آنچه از پدر خود ميديد، مانع از آن ميشد كه به او به مثابه «پدرـقهرمان» نگاه كند. از اين رو به مادر خود رو آورد و او را سرمشق قرار داد، تا آنجا كه شخصيت رقيقي، به ضرر جنبههاي رجوليت در او پرورش يافت ــ جنبههايي كه معمولا بر اثر سرمشق قرار دادن پدر در كودكان رشد ميكند. جبران كه در درون خود دچار حب و بغض شديدي نسبت به پدر خود بود، با عقده اوديپ آشنا شد و همين عقده او را به مادر خود نزديك كرد.
عشق به مادر، يا عقده اوديپ در اساطير يونان، «رذيلتي است كهسلامت جنسي و عقلي ما را به طور كامل تهديد ميكند.» و چنانكه د. ه.لارنس ميگويد: «بايد عنان آگاهي عالي را رها كرد و رشته عشق قديم را گسست و بند ناف را پاره كرد.» و اين از آن روست كه دوستي مادر «جهاني از اعتماد گرداگرد طفل منتشر ميكند و چونان قلمرو روشني او را از منطقه تاريك و مبهم ذهن نجات ميدهد.»
د. ه. لارنس در كتاب «پسران و عشاق» از موردي شبيه جبران ياد ميكند و آن قهرمانش پل مورل است. ميگويد: «مادري كه از دست داد، ستون زندگياش بود. پل او را دوست ميداشت، زيرا آنها با هم با زندگيروبرو شده بودند. او اكنون مرده، ولي شكافي پشت سرش گذاشته كه تا ابد در زندگي پسرش خواهد ماند و باعث خواهد شد كه زندگياش از آن پس بدون انگيزه پيش برود، انگار نيروي غلبهناپذيري او را به جانب مرگميكشاند و چيزي جلودار آن نيست. او نياز به انسان ديگري دارد كه به ميلخود كمكش كند و در هنگام احتياج به دادش برسد. از ترسي كه از آن امر بزرگ، خزش به سوي مرگ پس از مرگ محبوب، داشت، همه چيزهاي كماهميت را وانهاد.»
از اينجا ميتوان دريافت كه كودك گرفتار عقده اوديپي، عشق به مادر را پنهان ميسازد، خود را جاي او ميگذارد و از طريق او عرضه ميكند. و بهواسطه مشابهتي كه در گزينش عشق خود بدان راه ميبرد، از مادر خود الگويي ميسازد. و به اين شكل عملا از زناني كه ممكن بود او را به خيانت به مادر وادارند فاصله ميگيرد.» و جبران چنين بود. عشق او به مادرش با مرگ او نمرد، بلكه هميشه به زناني بر ميخورد كه شباهتهايي با مادرشداشتند. اين زنان از دو خواهرش، سلطانه و مريانا گرفته، تا باربارا يونگ، همگي يار و ياورش بودند. خواهرانش و مادرش از نظر مالي فداكاريميكردند و كوشش داشتند جبران با لباس مناسبي، از آن گونه كه براي ماري هاسكل شرح داده است، در انظار ظاهر شود.
جبران با اينكه از نظر جسماني مرد شده بود و همه صفات مردي را بهخود گرفته بود، ولي نتوانسته بود از عقده اوديپي رها شود، و زن ديگري، غير از مادرش را دوست داشته باشد. همين عقده بود كه او را بر آن داشت معشوقههايش را از ميان زنان مسنتر از خود انتخاب كند:
ــ حلا الضاهر، دو سال از او بزرگتر بود.
ــ سلطانه ثابت، 15 سال.
ــ ميشلين چند ماه.
ــ ماري هاسكل، ده سال.
ــ ماري خوري، 9 سال.
ــ ماري قهوجي، چهار سال.
ــ مي زياده، سه سال.
جبران به طور ناخودآگاه عشق به محبوب را با عشق به مادر در آميخت و با آنان به گونه مادر خود
جبران به طور ناخودآگاه عشق به محبوب را با عشق به مادر در آميخت و با آنان به گونه مادر خود سخن ميگفت، زيرا در اين گونه موارد، عشق فروخورده كار خود را ميكرد.
سخن ميگفت، زيرا در اين گونه موارد، عشق فروخورده كار خود را ميكرد. در بخش بزرگي از نامههايش به ماري هاسكل، او را چنين خطاب ميكرد: «مادر عزيز قلب من، با مژههايم بر دستانت بوسه ميزنم.» و: «دستان الهي تو زندگي بهتري ارزانيام داشتند.»
ماري هاسكل براي او تجسم زنده مادرش بود، و اين وادارش كرد بهطور غير ارادي به كودكي خود نقب بزند. عشقش به سلما كرامي را چنين توصيف ميكند: «بهار سپري شد و تابستان آمد، و محبت من به سلما تدريجا از اشتياق جواني در صبح زندگي به زني زيباروي، به پرستشي خاموش تبديل ميشود كه كودكي يتيم نسبت به مادر خود، اينساكن ابديت، احساس ميكند.»
و براي ماري خوري مينويسد: «من چون كودكي كه به مادرش آويزانشود، به دامن تو آويختم.»
به اين ترتيب، به هر زني كه عشق ميورزيد، عقده اوديپ نيز جلوه خودش را نشان ميداد. در نوشتهها و گفتههايش اشتياق شديدي نسبت به مهر مادر وجود داشت.
در 24 مارس 1911 به ماري هاسكل مينويسد: «پدرم ميخواست وكيل شوم، ولي مادرم برعكس مهربان بود و به دل من نزديك بود و عيبهايم را ميگفت و هميشه تشويقم ميكرد.» در 21 اوت 1918 نيز مينويسد: «مادرم در بدترين لحظات وجود خود براي من كمتر از خواهر و در بهترين لحظات كمتر از آقا نبود. حتي در سه سالگي به من فهمانده بود كه رابطه ما مثل رابطه دو آدم است: رابطه عشق متقابل، اينكه ما دو موجود هستيم كه دست زندگي و شرف آنها را به يكديگر پيوند داده است.»
«مادرم عجيبترين موجودي بود كه من در زندگيام شناختم. اكنون ميتوانم سيمايش را مجسم كنم، زني در نهايت رقت طبع، كه زيباتر همشده است.»
جبران از مادر خود تنها مادرياش را به ياد ميآورد، مادرياي كهنسبت به زندگي باطني او داشت. در 3 آوريل 1920 مينويسد: «مادرم چيزهاي كوچكي به من گفت كه عشق به ديگران را به من آموخت... او مرا از قيد خود آزاد كرد. در 12 سالگي چيزهايي به من گفت كه امروز به آنها رسيدهام.» و ميافزايد: «او مادرم بود، و هنوز هم از نظر روحي مادرم هست. امروز هم، بيش از هر زمان ديگري، قرابت او را نسبت به خودم احساس ميكنم. امروز هم، تاثيري را كه بر من گذاشت، و كمكي را كه به منكرد، بيش از وقتي كه زنده بود، و به صورت قياسناپذيري احساس ميكنم. عليرغم جدايي و دوري پيكرهامان، كامله رحمه، زني كه جسدا مرده است، هنوز روحا در ناخودآگاه پسرش جبران زنده است; نزديك به روحاو; گامهاي فرزندش را استوار ميدارد و دستي پنهاني بر سرش ميكشد و او را از محنت ايام حفظ ميكند.»
درباره ويژگيهايي كه از مادرش به ارث برده، براي مي زياده مينويسد: « بيشترين خلقيات و تمايلاتم را از مادرم گرفتهام. مقصودم اين نيست كه از حيث حلاوت و فطرت و سعه صدر مثل او هستم... با اينكه اندك كينهاي نسبت به راهبان دارم، ولي راهبهها را دوست دارم و در دل تحسينشان ميكنم. عشق من به آنها از تمايلاتي مايه ميگيرد كه مادرم در زمان جواني نسبت به آنها داشت.»
كامله رحمه كه در اعماق وجود پسرش جبران و در ناخودآگاه او همچنان زنده بود، همو بود كه مسير و ابعاد زندگياش را تعيين كرد. جبران در وجود هر زني كه دوست داشت، وجود مادر خود را ميديد. در 7 اكتبر1922 به ماري هاسكل مينويسد: «تو و من، مادري براي يكديگر هستيم. من در وجود خودم نسبت به تو نوعي احساس مادرانه دارم. احساسميكنم انگار پدري براي تو هستم. شك ندارم كه تو هم احساس مادرانهاي نسبت به من داري.» در اين گفته دوگانگي شخصيت بخوبي هويداست: همذات پنداري او با مادر خود و فرورفتن در قالب او، با همذات پنداري ضعيفش با «پدر – مرد»، در تقابل قرار ميگيرد. احساسش نسبت به هاسكل، همانا احساس پسر عزيز كردهاي است كه نسبت به مادر خود دارد; او نيازمند انفاس با احساس زني است، و دو چشم پر شرر كه دلش را بلرزانند، و نگذارند به خواب رود.
ماري هاسكل، براي جبران، جانشين مادر بود. چنانكه جورج ساند نيز براي آلفرد دوموسه مادر بود. جورج ساند براي محبوبش مينوشت: «آري عشق من، وقتي مرا اين گونه عذاب ميدهي، به نظر من چون كودكي بيماري جلوه ميكني، و در من اين ميل را دامن ميزني كه ترا درمان كنم
مادر براي جبران تجسمي از مظهر خداست. در «بالهاي شكسته» ميگويد: «زيباترين لفظي
كه از زبان بشريت ميتراود، كلمه مادر است
و در وجود تو مردي را پيدا كنم كه دوستش دارم. از الهه مادران و عشاق ميخواهم كه مرا در انجام اين وظيفه دشوار ياري دهد.»
مادر براي جبران تجسمي از مظهر خداست. در «بالهاي شكسته» ميگويد: «زيباترين لفظي كه از زبان بشريت ميتراود، كلمه مادر است; قشنگترين ندا مادر است. كلمه كوچكي سرشار از اميد و عشق و عاطفه، و هر آنچه از رقت و حلاوت در آن است. مادر همه چيز اين زندگي است. تسلايي است در اندوه، اميدي است در نوميدي، نيرويي است در ناتواني. سرچشمه مهرباني و رافت و شفقت و غفران است. كسي كه مادرش را از دست بدهد، سينهاي را از دست داده كه سر بر آن ميگذاشته، و دستي كه تبركش ميكرده، و چشمي كه نگهبانش بوده.»
مادر در هنر جبران موضوع بخش بزرگي از نقاشيهايش را تشكيل ميدهد. تابلوي «چهره ازلي» چهره بزرگي را نشان ميدهد در حالي كه در وسط آن مردي كوتوله و زني با مشعل ايستادهاند. تابلو اشارتي است به او، كه در پرتو مشعلي كه ماري هاسكل به دست گرفته، راهش را به سوي بزرگي ميگشايد.» در مجله «الفنون» (هنرها) چهره مادر خود را در حال خلسه روحي چاپ كرده بود. و تابلوي «به سوي بي نهايت» در صفحه نخست كتاب «20 تابلو» تصويري از مادر اوست.
همچنين دهها تابلو دارد كه مادر و مادري را به صورت سمبلي از زمين و دريا نشان ميدهند. علاوه بر اين بسياري از كتابهايش درباره مادرند.
عقده اوديپ، يا عشق به مادر، آثار خويش را بر روابط او با زنان گذاشته است. عقده اوديپ سايه سنگين خود را روي خواهشهاي جسماني او افكنده و با بستن راه تشفي آنها، سركوبشان كرده است.